تبليغاتX
يكي يدونه


يكي يدونه

بازارچه

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:3 توسط مليكا | |

شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه؛

شبیه عکس یک رویاست،

تو خوابیدی ،جهان خوابه!

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن!

سکوت تو عجب عمقی به شب داده!

تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه،

که تو چشماتو میبندی

تو را آغوش میگیرم

تنم سرریز رویا شه

جهان قد یه لالایی،

توی آغوش من جا شه

تو را آغوش میگیرم

هوا تاریکتر میشه!

خدا از دستهای تو بمن نزدیکتر میشه...

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده؛ تماشا کن!

سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه،

ازین تصویر رویایی

تماشا کن! تماشا کن!

چه بیرحمانه زیبایی..............!
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:59 توسط مليكا | |

 

 

 

 

 

 

ياد دارم در غروبی سرد سرد !

ميگذشت از كوچه ما دوره گرد!

داد میزد: كهنه قالي ميخرم !

دست دوم جنس عالي ميخرم!

كاسه و ظرف سفالي ميخرم!

گر نداري،كوزه خالي ميخرم!

اشك در چشمان بابا حلقه بست ،

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست:

اول ماه است و نان درسفره نيست،

اي خداشکرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود!

اتفاقا مادرم هم روزه بود،

خواهرم بي روسري بيرون دويد!

گفت : آقا سفره خالي ميخريد؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 22:45 توسط مليكا | |

سلام به همه مخصوصا دانشجوها ،دبيرستاني ها،كه الان فصل ،فصل امتحاناس ............ديشب تو راديو برنامه اينجا شب نيست ،جناب احسان عليخاني مجري محبوب خودم يه تكيه شعر از فاضل نظري خوند به سرم افتاد برم چندتا شعر از اين شاعر جوان ولي باتجربه بخونم از يكي از شعر هاي ايشان خيلي خوشم اومد براي شمام گداشتم شايد دوسش داشته باشيد.                                   شاد باشيد هميشه       

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:19 توسط مليكا | |

چون تير رها گشتـه ز چلّـه شده ايم!
مهمان شمــا در شب چلّـه شده ايم!
از برکت ايـن سفــره ي الــوان شما
تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ايم!
                                                                   شاد باشید
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 22:30 توسط مليكا | |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

 

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

 

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

 

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

 

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

 

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

 

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

 

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

 

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

 

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

 

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

 

در میان عمر خود کن جستجو

 کارهای نیک و زشتت را بگو

 

ما که ماموران حق داوریم

 اینک تو را سوی جهنم می بریم

 

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

 دست و پایم بسته در زنجیر بود

 

نا امید از هر کجا و دلفکار

 می کشیدندم به خفت سوی نار

 

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

 

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

 

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

 

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

 

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

 

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

 

خاک پایش حسرت عرش برین

 طره یی از گیسویش حبل المتین

 

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

 

در قدوم آن نگار مه جبین

 از جلال حضرت عشق آفرین

 

دو ملک سر را به زیر انداختند

 بال خود را فرش راهش ساختند

 

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

 

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

 

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

 

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

 

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

 

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

 

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

 

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)

 

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

 

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

 

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

 

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

 

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

 

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

 

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

 

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

 

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

 

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

 

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

 

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

 

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

 

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

 

در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

 

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

 

آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 1:43 توسط مليكا | |


محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هایش بوی خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم می کند حنجربه حنجر

دل من فدای دو دست اباالفضل

به قربان چشمان مست اباالفضل

ربود از همه ساقیان گوی سبقت

به چوگان دل ناز شست اباالفضل

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حیدر به من شور جنون داد

حسین آمد به زخم دل نمک ریخت

مرا با شور عاشورا در آمیخت

مرا سودای زینب در به در کرد

نصیبم جرعه ای خون جگر کرد

ز فرط تشنگی بی تاب گشتم

عطش دیدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گویم ز مَشک تیرخورده

ز دست ساقی شمشیر خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقی

دو عالم پر شد از بوی اقاقی

مشامم پر شد از داغ شهیدان

که می گردم بیابان در بیابان

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 17:25 توسط مليكا | |

هوای زندگی با تو     مث روزای پائیزه

یه وقتی ابری و تلخه     یه وقتی خنده میریزه

یه روزایی غم عالم     میشینه توی این خونه

یه روزایی یقین داری     که هر چی داری از اونه

تمام حس امروزم     برای زندگی اینه   

یه قهوه، تلخ، تنهایی    کنار هرم شومینه

نگا کردی تو چشمامو     بهم گفتی: "دوسم داری؟"

تو فهمیدی و پرسیدی     حالا حتمن خطاکاری

دلم پر میشه از غصه     تو عین عصر پائیزی

تو میدونی دوست دارم     چرا برگام و میریزی

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 22:35 توسط مليكا | |

تصميم گرفتم  انقدر كمياب شوم        تا دلي برايم تنگ شود        ولي افسوس كه فراموش شدم
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 19:0 توسط مليكا | |

توي زندگيم خيلي سختي كشيدم و در واقع مي شود گفت:خودم،خودم را بزرگ كردم.۴ساله بودم كه پدر و مادرم از هم جدا شدند هنوز صحنه ي تلخ جدا شدن از مادر و تنها ماندن پيش پدر و بزرگ شدن در كنار چند عمو معتاد و مادر بزرگ سالمند كه ديگر حوصله ي بچه را ندارد.خيلي سخت است اما واقعيت دارد اين بود سرنوشت تلخ من و بايد با اون مي ساختم.در دوران كودكي همچون فرزندي ۹ ساله بزرگ شدم و كارهايي را كه بچه ها در سنين كودكي مي كنند را انجام ندادم و همانند يك كودك ۱۲ ساله كار كردم،شب هايي را كه به سختي روز ميكردم و به شوق ديدن مادر،كه فقط و فقط يك رويا بيش نبود.........مادر من مهر مادري را از دل بيرون كرده بود و به خوشي هاي خود مي پرداخت (هر هفته مسافرت به يك كشور و خوش گذراني با يه ادم.)هنوز جاي كمربند پدر بخ خاطر شيطنت هاي كودكانه روي بدنم يادگاريست.اما من همچنان با سرنوشت و طالع بد و شوم خود مي ساختم و به زندگي خود ادامه ميدادم كه در۱۳ سالگي پدرم من را از رفتن به مدرسه منع كرد و اجازه ي رفتن به مدرسه را به من نداد و به من گفت:برو كار كن اين درس ومشق براي تو نون و اب نميشه از وقتي كه وارد بازار كار شدم با دوستان مختلف اشنا شدم و رفت و امد پيدا كردم بدون داشتن اشنايي از انها رزابط صميمانه اي پيدا كردم تا اين كه كارم كشيد به خريد و فروش مواد مخدر و خودم شدم مصرف كننده ي مواد مخدر و مادرم با يك مرد ازدواج كرد اما نتوانست دوام بياورد و دوباره زندگي تازه اي براي خود شروع كند براي همين اون مرد همه ي اموال مادرم را بالا كشيده بود و مادرم وقتي به بد بختي دچار شد سراغ منو از هر كس گرقت تا منو پيدا كند اما من نتوانستم يك همچين مادري را قبول كنم .و پدرم هم چون معتاد بود به خاطر خريد مواد مخدر دست به سرقت زد و به زندان افتاد و حالا ديگر نه ان پدر را داشتم و نه مادر.مادربزرگم هم مرا از خانه بيرون كرد چون فهميد دست به چه كاري زدم...........و زندگيم ادامه پيدا كرد با همان دوستان ناباب و الان كه ۲۰ ساله هستم هيچ اينده اي را ندارم نه سوادي نه مدركي دارم و نه خانواده اي كه بتوانم به او پناه ببرم و نه مكاني كه بنوانم در انجا با ارامش و اسايش بخوابم و زندگي كنم شدم يك ولگرد خياباني اما همچنان اميدوارم به خدا و الان ميخوام ترك كنم و به فني حرفه اي برم و حرفه اي را ياد بگيرم و ادامه بوم.اما الان به اين نتيجه رسيدم كه اين سرنوشت ميتوانست بهترين باشد حتي بدون وجود پدر و مادر اما مقصر اصلي خودم بودم. خودم..خودم..خودمو..........
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:6 توسط مليكا | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت